تبليغاتX
نیک شاد
واسیا چشمانش را باز کرد و از جایش جست، با صدای خفه گفت:« خدایا، در صندلی به خواب رفته ام.»
فی الفور نگاهی به کاغذهایش انداخت. کاغذها مرتب بودند. جوهر و چربی شمع، کاغذها را لکه دار نکرده بود. بعد از آن واسیا گفت:« به گمانم. نزدیک ساعت شش به خواب رفته ام. شب این جا چقدر سرد می شود! بگذار، یک کمی چای بخورم، بعد می چسبم به کارم.»
- حالا خوش و قبراقی؟
- البته! البته! بدک نیستم، خوبم.
- واسیا، دوست عزیز، سال نو مبارک.
- عزیزم سال نو مبارک.
- واسیا و آرکادی همدیگر را در آغوش گرفتند. چانه واسیا می لرزید و قطرات اشک از دیدگانش فرو می غلتید، آرکادی ایوانویچ دم نمی زند. دلشان گرفته بود و شتابان چایشان را می خوردند.
- آرکادی تصمیم خودم را گرفته ام. خودم به دست بوسی بولین ماستاگویچ می روم.
- می دانی او که سر در نمی آورد.
- دوست عزیز، وجدانم به من حکم می کند که خودم بروم!
برچسب‌ها: داستان, داستایفسکی
متن کامل این پست
+ نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 19:38 توسط س.ا.نیک شاد |

یولین ماستاگویچ حسابی پریشان بود. بسیاری از کارمندان آستانه در، در کنار وی ایستاده بودند و سخنان دری وری می گفتند واسیا از آنها کناره گرفت. هنگامی که چشم آرکادی به او افتاد، دلش هری ریخت پایین. واسیا پنداری گوش به زنگ ایستاده بود و رنگش حسابی پریده بود. سرش بالا بود و مستقیماً به چشمان یولین ماستاگویچ زل زده بود. ورود نی فی دویچ فی الفور نظر همه را متوجه خود کرد. حقیقت ماجرا به رئیس ابلاغ شد و همه دانستند که آن دو، هم اتاقی هستند. آرکادی را به حضور یولین ماستاگویچ راهنمایی کردند. او نگاهی به یولین ماستاگویچ انداخت و آماده شد تا به همه سؤالاتی که از او می شود، پاسخ دهد. اما وقتی در سیمای ولی نعمت خویش، دلسوزی برادر گونه ای دید، مثل یک بچه، زد زیر گریه. واقعاً گریه می کرد. دست مافوقش را گرفت و به چشمانش بلند کرد و با اشکهایش او را خیس کرد، چنانکه خود یولین ماستاگویچ به اجبار دستش را پس کشید. دستی تکان داد و گفت:« مرد جوان حالا دیگر، گذشته ها، گذشته، می فهمم. تو خیلی مهربانی.»

آرکادی زد زیر گریه و نگاهی ملتمسانه به اطرافیان انداخت. یقین حاصل کرد که هر کسی دوست بیچاره اش را برادر وار دوست دارد. آنها هم زجر می کشیدند وهم داشتند برای واسیا اشک می ریختند.

یولین ماستاگویچ پرسید:« اما به چه علت؟ چرا واسیا دچار این حالت شد؟ چرا دیوانه شد؟»

آرکادی ایوانویچ تنها چیزی که توانست بگوید این بود:« از پا- پاداش.»


برچسب‌ها: داستان, داستایفسکی
متن کامل این پست
+ نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 10:0 توسط س.ا.نیک شاد |

ساعت پنج بد از ظهر سال نو بود که شومکوف به خانه آمد. آرکادی ایوانویچ روی تختخواب لم داده بود. آرام آرام برخاست و با چشمان نیمه باز، به دوستش نگاهی انداخت. آرکادی ملتفت شد که دوستش واسیا، نیم تنة اشرافی خود را پوشیده است. این کار، او را به فکر فرو برد و با خود گفت: «واسیا که چنین رسمی پوشیده، یعنی کدام گوری بوده؟ امشب شام را هم که کوفت نکرد!...»

در این ضمن شومکوف شمعی روشن کرد. آرکادی ایوانویچ حدس زد که دوستش، عمداً
می خواهد او را بیدار کند. واسیا دو بار سرفه کرد ویکی دو بار در بالا و پایین اتاق اینطرف و آنطرف رفت و سرانجام در سکنج اتاق، کنار بخاری ایستاد تا پیپیش را پر کند. البته، عمداً پیپیش را از لای انگشتانش ول کرد و آن را کف اتاق انداخت. آرکادی ایوانویچ آهسته پوزخندی زد.

- واسیا تو خیلی آب زیر کاهی!

- آرکاشا! خواب نیستی؟!

- راستشو بخواهی، خودم هم مطمئن نیستم. اما به ظاهر خواب نیستم. شاید هم باشم.

- اوه، آرکاشا، سلام پسر! خب داداش! گمان می کنی چه می خواهم به تو بگویم؟

- والله چه بگویم به گمانم، می گویم، بیا اینجا.


برچسب‌ها: داستان, داستایفسکی
متن کامل این پست
+ نوشته شده در جمعه 21 بهمن1390ساعت 14:34 توسط س.ا.نیک شاد |

 مادر لیلا، روزها، لیلا را می‌گذاشت پیش همسایه و می‌رفت سر کار. او توی کارگاه خیاطی کار می‌کرد. لیلا با دختر همسایه بازی می‌کرد. اسم دختر همسایه مریم بود.

لیلا و مادرش در یکی از اتاقهای خانه مریم زندگی می‌کردند. لیلا پنج سال داشت و مریم یک سال از او بزرگتر بود.

یک روز، عموی مریم برایش عروسکی آورد. آن روز، لیلا و مریم با آن خیلی بازی کردند. عروسک همه‌اش پیش لیلا بود. لیلا دلش می‌خواست عروسک مال خودش باشد. اما، مریم می‌گفت:

ـ هر چه دلت می‌خواهد با آن بازی کن. ولی، عروسک مال من است.

لیلا ناراحت شد. غروب که مادرش آمد، دوید جلویش و گفت:

ـ مادر، مادر، من عروسک می‌خوهم. عروسکی مثل عروسک مریم. برایم می‌خری؟

مادر گفت:

ـ نه، نمی‌خرم.

لیلا گفت :

ـ چرا نمی‌خری؟

ـ برای اینکه تو دختر خوبی نیستی.

ـ من دختر خوبی هستم، مادر.

ـ اگر دختر خوبی هستی، چرا چشمت به هر چیزی می‌افتد، می‌گویی: من آن را می‌خواهم؟

ـ خودت گفتی، اگر دختر خوب و حرف‌شنویی باشی یک چیز خوب برایت می‌خرم. خوب، حالا برایم عروسک بخر، عروسکی مثل این.

من که نگفتم برایت عروسک می‌خرم.

ـ پس می‌خواهی برایم چه بخری؟

ـ برایت چیزی می‌خرم که هم خیلی به دردت می‌‌خورد و هم خیلی ازش خوشت می‌آید.

ـ مثلاً چی؟

چکمه.

چکمه؟

بله «چکمه». یک جفت چکمه خوب و خوشگل که زمستان، توی هوای سرد،‌ توی برف و باران می‌پوشی. پایت گرم گرم می‌شود. می‌توانی با آن بدوی و بازی کنی. به مدرسه‌ات بروی. عروسک فقط اسباب بازی است و هیچکدام از این کارها را نمی‌کند.


برچسب‌ها: داستان, هوشنگ مرادی کرمانی
متن کامل این پست
+ نوشته شده در شنبه 15 بهمن1390ساعت 19:30 توسط س.ا.نیک شاد |

زمان آن رسیده است که دوست داشتن پنجره بهار
صدای نغز عاشقانه ای شود
که از گلوی گرم تو طلوع میکند

بیا کنار پنجره
و خضر سبز پوش را که یک زمان
بلند و تابناک ایستاده بود درچمن
وآبشارسبزریش او زشیب سرخ گونه هاش
رسیده بود تا به زیر سینه ی قدیم این جهان
و کاسه ای ز آب جاودانگی به دست داشت
به من نشان بده.
بیا و قطره ای از آن پیاله رابه حلق من فرو چکان
وآفتاب را به من نشان بده
که می لمد به روی سبزه های گرم
نسیم را نشان بده
که می وزد چنان خفیف و نرم که گوییا نمی وزد.


مرا به خواب عشق اول جوانیم رجوع داده ای
به من بگو چگونه من جوان شوم
بگو چگونه این جهان جوان شود
بگو چگونه راز عاشقان عیان شود
عطش برای دیدن تو سوخته زبان من
به من بگو، عطش
چگونه بی زبان بیان شود؟


تو مهربان من بیا کنار پنجره
و پیش از آنکه قد نیمه تیرسان من کمان شود
بهار را به من نشان بده
بگو که سرو سرفراز ما دوباره در چمن چمان شود.

به چهره ها و راهها چنان نگاه میکنم که کور میشوم
چه مدتی است دلربا ندیده ام تو را؟
تو مهربان من بیا کنار پنجره
هلال ابروان خویش را
فراز بدر چهره ات برابرم نشان
که خشکسال شعر من شکفته چون جنان شود

شکسته بود کلک من ز یأس بی امان من
تو مهربان من بیا کنار پنجره
که تا بجای آنکه بوریا شود نی زمان من
خورد تراش عشق نیستان من
چو خامه ای شود که سرسپردگی ش
سپرده با بنان شود.
 
نگاه آخر من اگر همین بود
که لحظه ای، فقط برای لحظه ای
بهار منظر نگاه من شود
تو مهربان من  بیا کنار پنجره
بهار را به من نشان بده
و پیش ازآنکه شب فرا رسد
وعمر مثل آب جاودانگی
به عمق آن محال تیرگی نهان شود
تو مهربان من بیا  کنار پنجره
که آفتاب روح من عیان شود

شعر:رضا براهنی؛ دکلمه:سیاوش اکبریان

                                                          دانلود کنید


برچسب‌ها: رضا براهنی, دکلمه
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 20:30 توسط س.ا.نیک شاد |